1399-01-02

زبان و گويش ملاردي

 ساکنان ملارد قديم بيشتر به ترکي حرف مي زدند. از اين رو هنگامي که نخستين مدرسه ابتدايي ملارد افتتاح گرديد چنان که کودکي با همکلاسي هاي خود به ترکي حرف مي زد توسط آموزگار يا ناظم مدرسه تنبيه مي شد. اکنون نيز اهالي بومي ملارد به دو زبان فارسي و ترکي صحبت مي کنند.

فارسي را با اندک لـهجه اي که در کشيدگي کلام معلوم ميشود،؛ و ترکي را نيز با آميزه اي از لغتهاي فراوان فارسي تکلم مي نمايند. از ديگر ويژگي هاي گويشي ملارد و يا به عبارتي وجه غالب در شيوه گويشي اين منطقه اين است که دقايقي به فارسي و دقايقي به ترکي صحبت مي کنند. مثلاً در يک گفتگوي نيم ساعته، چندين بار زبان عوض مي کنند و گفته هاي خود را از فارسي به ترکي و از ترکي به فارسي مي کشانند. البته نسل جديدي که پس از انقلاب بزرگ شده اند با ترکي آشنايي ندارند و فارسي آنان نيز فاقد لهجه است. 

   شايان ذکر است اهالي ملارد و کردآباد قديم که در فاصله اي دويست متري از يکديگر مي زيستند لهجه اي مختص به خود داشتند؛ به گونه اي که اگر کسي در حال حرف زدن بود و فقط صدايش شنيده مي شد، به راحتي مي توانستند ملاردي يا کرد آبادي بودن وي را تشخيص دهند. مع الوصف لغات و اصطلاحات اين دو مکان که اکنون در يکديگر ادغام شده اند مشترک بوده است.

لغات و اصطلاحات مورد استفاده در ملارد قديم:

 

آتش گردان: وسيله اي تو گود و مشبک که با مفتول هاي نازک ساخته مي شد و دسته اي از مفتول داشت. ذغال را درون آن ريخته و با مشتعل نمودن تکه اي ذغال، آن را مي چرخاندند و در زماني کوتاه ذغال ها شعله ور گرديده و آماده بهره داري مي شد.

آسمه: نوعي کشمش که با آويختن خوشه هاي انگور از نخ و يا چنگک هايي مخصوص، تبديل به کشمش مي گرديد.

آفتابي شدن: نقطه اي را که آب قنات از آن نقطه جاري مي شود آفتابي شدن قنات مي گويند.

آق بيرچَک: زلف سفيد، کسي که پير شده باشد.

آيزْنِه: شوهر خواهر. يِزنه نيز گفته مي شد.

آيش: زميني را که يک سال کشت نموده و يکي دو سال نمي کاشتند تا قوت بگيرد آيش مي گفتند.

اُپولو: چوبي که با آن سرشير را بر داشته و در آفتاب مي گذاردند تا کمي خشک شود، اُپولو ناميده مي شد.

اُراخ: داسي را که درو با آن انجام مي گرفت و بلندي آن حدود نيم متر بود، اُراخ مي ناميدند.

اُرسي: کفش زنانه.

اَرسين: ميله اي آهني که نوک آن پهن بود و به هنگام سمنو پختن، با قسمت پهن آن سمنو را به هم مي زدند تا ته نگيرد.

از وسط خرمن: يعني از خرمني که هنوز سهم ارباب در آن است.

اَستوم ¬ هَستوم

انبر: وسيله اي براي گرفتن ذغال.

اوجار: نوعي چوب بلند که آن را به هنگام شخم زدن زمين به گاو ها مي بستند.

اينَک اَمْجَکي: نوعي انگور به نام مِهره، که قدي کشيده و سفيد دارد.

باجّه: روزنه اي در وسط سقف اتاق هاي قديمي که براي تهويه هوا تعبيه مي گرديد.

باديه: کاسه هاي مسي در اندازه هاي مختلف.

بره بزغاله اي: چوپاني که بره ها و بزغاله ها را به چرا مي برد.

بِِز: شلواري همانند شلوارهاي کردي که با طنابي نازک بسته مي شد.

بَسْتو: نوعي کوزه سُفالين کوچک با دهانه اي گشاد که در آن روغن، ماست، ترشي و يا وسايل ديگر را نگاهداري مي کردند.

بُنِه: در کشاورزي چهارگاو را يک بُنِه مي گفتند. همچنين به زميني که در آن يک خروار گندم يا جو کشت مي شد يک بُنه گفته مي شد.

بوجار: کسي که به وسيله غربال خرمن را باد مي دهد.

بيرچَک: زلف.

پته: نوعي بند که در جوي هاي شيب دار بسته مي شد. پته علاوه بر اين که آب را در پشت خود نگاه مي داشت، مانع از شسته شدن سطح نهر نيز مي گرديد. بعدها پته و بند به عنوان دو لغت مترادف کاربرد يافت.

پين: لانه  مرغ و خروس.

تخته وردنه: تخته اي که نانواها آن را داخل سفره قرار داده و چونه را با وردنه روي آن باز مي کردند.

تُخماق: چوبي سنگين و دسته دار که با آن بر روي گندم و جو مي کوبيدند تا پوست آن گرفته شود. به عبارتي با اين وسيله، گندم و جو پوست کنده و بلغور درست مي کردند.

تَفْت: وسيله اي پايه دار و درست شده از تخته که دهنه بالاي آن بزرگ و قسمت پايين آن کوچک بود و از سمت بالا و پايين مربع شکل بود. تفت بر دو نوع بود بزرگ و کوچک. کوچک آن گنجايش ده تا پانزده کيلو ميوه و بزرگ آن گنجايش بيست و پنج تا سي کيلو ميوه را داشت و بلندي آن در حدود يک متر بود. نوع بزرگ آن را صندوق نيز مي گفتند. با اين وسيله ميوه يا باري را با الاغ يا قاطر حمل مي نمودند.

تَندور ايشَن: چوبي که آتش داخل تنور را با آن به هم مي زدند. به آن کَسُّو و کِلوشان نيز مي گفتند.

تَندور سيلن: جارويي که با آن ديواره داخل تنور را تميز مي کردند.

تون: آتشدان حمام، به آن گلخن نيز گفته مي شد.

تون تاب: کسي که آتشدان حمام را روشن مي کرد تون تاب مي گفتند.

چاله کرسي: به محلي گفته مي شد که داخل آن را ذغال ريخته کرسي را بر روي آن قرار مي دادند و گودتر از سطح اتاق بود.

چاي ديشلمه: چاي تلخ بدون قند.

چاي قند پهلو: چايي که امروز رايج است و با قند خورده مي شود.

چَپَر: چوبي بود که در هنگام خرمن کوبي به گاو مي بستند و يک نفر نيز روي آن مي نشست تا سنگين شود.

چِرپي: چوب هايي که هنگام ساختمان سازي روي سقف ريخته مي شد.

چمچه: کفگير و ملاقه چوبي با دسته اي بلند که شير را با آن به هم مي زدند.

چونه: خميري که در هنگام نان پختن به صورت گلوله هاي کوچک و يک اندازه در مي آوردند.

چيبان: کورک.

حِريم: حال آمدن زمين، خوب آب خوردن و خوب آفتاب خوردن.

حق آبه: مقدار آبي که به هر مزرعه يا باغ تعلق مي گيرد.

خميرگيري: ورز دادن و آماده سازي خمير.

داس: اُراخ

داغلان: محل تقسيم آب  به نهرهاي مختلف.

دَژ: هنگامي که گندم و جو پس از خرمن کوبي و بوجاري آماده مي گرديد آن را دَژ مي گفتند.

دستاس: وسيله اي از دو سنگ روي هم قرار گرفته که داراي دسته اي چوبي است و آن را با دست مي گردانند. با اين وسيله گندم پوست کنده را تبديل به آرد يا بلغور مي نمودند.

دستغاله: از ابزار کار کشاورزان که دو گونه ي بزرگ و کوچک دارد. در قديم از نوع بزرگ آن در درو گندم و جو استفاده مي شد و با نوع کوچک آن علف چيني انجام مي گرفت.

دَگيرمان: آسياب.

دَلو: ظرفي از چرم که با آن آب از چاه بيرون مي آوردند. بعدها آن را از لاستيک هاي ضخيم درست مي کردند.

دَملَمِه: يارمه پلو

دوباره پز: خميري که در تنور افتاده و آن را در آورده و دوباره به تنور مي زدند دوباره پز مي گفتند.

دَهْرِه: وسيله اي داس مانند با انحنايي کمتر و ضخامتي بيشتر. از اين وسيله در قطع شاخه هاي کوچک درختان استفاده مي شد.

زمين به گاو آمدن: يعني آماده شدن زمين براي شخم زدن.

زَنبِه: وسيله اي چوبي که در قديم با آن خاک يا گِل جا به جا مي کردند. زَنبِه بر دو نوع بود؛ نوعي از آن را زنبه دوشي مي گفتند که توسط يک نفر حمل مي گرديد و نوع ديگرِ آن، دو دسته در اين طرف و دو دسته در آن طرف داشت و توسط دو نفر حمل مي گرديد.

زيرپايي: پارچه اي از مخمل يا ترمه در اندازه يک متر در يک متر که زنان در حمام به هنگام لباس بر تن کردن زيرپاي خود مي انداختند.

سربينه: رختکن حمام.

سرخرمن: فرد مستحقي را مي گفتند که در زمان برداشت خرمن مي آمد و تقاضاي مقداري گندم يا جو را مي نمود. کشاورزان بنا بر اعتقاداتي که داشتند يکي دو غربيل گندم و جو يا گُزَر به او مي دادند.

سرخميرک: پارچه اي که جهت ور آمدن خمير روي آن انداخته مي شد.

سقزک: هنگام سمنو پختن، آنچه را که ته مي گرفت سقزک مي گفتند.

سِنده سلام: اصطلاحي کودکانه براي گل مژه.

شاپگا: کلاه شاپو، کلاه تمام لبه.

شَنِه: از وسايل کشاورزي که صحيح آن شانه است و چند نوع دارد؛ نوعي که شش يا هفت شاخه دارد و نوعي که نه شاخه دارد. براي باد دادن خرمن مورد استفاده قرار مي گرفت.

شيرين چايي: چايي شيرين شده.

شيلان: غذا و طعامي که نذر کرده در ديگ هاي بزرگ مي پختند. مثلاً در مواقعي که باران نمي آمد مردم جمع شده شيلان مي دادند. به قول امروزي ها خرج دادن.

شيلان کشيدن: سفره طعام گستردن.

غربال بند: کولي ها را غربتي و غربال بند مي گفتند.

غربيل: وسيله اي با سطحي مشبک و ديواره اي از تخته مدور. در قديم سطح مشبک آن را با روده مي بافتند و امروزه با مفتول درست مي کنند.

قازانچه: ديگ کوچک.

قاهوت: مخلوطي از گندم و شاه دانه تف داده، آرد نخودچي و پودر قند.

قَدَح: کاسه اي سفالين که با آن آب و شربت نوشيده مي شد.

قديفه: حوله.

قيماق: سرشيري را که در آفتاب قرار مي گرفت تا کمي خشک شود قيماق مي ناميدند.

کاله: زمين کشاورزي، زميني که درخت ندارد.

کانه: گودالي که جهت کاشت نهال کنده شده باشد.

کج بيل: بيلي سرکج با دسته اي بلند که با آن ذغال و خاکستر را از درون تنور خارج مي نمودند.

کَرت: وقتي زمين باغ يا مزرعه اي را به قطعاتي تقريباً مساوي تقسيم مي کنند تا آب بهتر بر آن سوار شود؛ هر قطعه ي آن  را يک کرت مي گويند.

کَرت بندي: ايجاد کَرت در مزرعه يا باغ.

کُزَر: گندم و جويي که در خرمن کوبي از خوشه بيرون نيامده باشد و در هنگام بوجاري در درون غربال باقي بماند.

کَسُّو ¬ تَندور ايشَن

کُلبَلَک: هواکش تنور. جايگاهي در قسمت انتهايي تنور که با لوله هاي سفالي به مکاني ديگر راه پيدا مي کرد تا اکسيژن از طريق آن به تنور وارد و باعث روشن نگاه داشته شدن آن گردد.

کُلبَله ¬ کُلبَلک

کُلدار: وسيله اي براي مرزبندي مزارع گندم و يونجه که از بيل درازتر و پهن تر است و طنابي نيز به آن بسته مي شود. براي استفاده از آن، يک نفر چوب آن را مي گيرد و يک نفر طناب آن را و سپس يک نفر خاک مي دهد و يک نفر آن را مي کِشد تا مرزبندي انجام گيرد. کُلدار کِشي، تعادل آب را برقرار مي نمايد تا گندم يا يونجه ي کاشته شده تماماً سيراب شود.

کُلَش: آن قسمت از ساقه گندم که به خوشه گندم متصل است.

کِلوشان ¬ تَندور ايشَن

کوخور: کشاورزان زمين را دو سه روز قبل از شخم زدن، آب مي دهند تا خاک آن نرم شده و آمادگي براي شخم خوردن داشته باشد. وقتي زمين به اين مرحله مي رسيد به آن کوخور يا گاو آمدن مي گفتند.

گاله ¬ گواله

گاو آمدن ¬ کوخور

گلخن ¬ تون

گُوالِه: جَوال، پارچه پشمي ضخيم و کيسه مانندي که بر پشت الاغ قرار داده، با آن کود، خاک، ميوه و يا سيفي جات حمل مي نمودند. به آن گاله نيز گفته مي شد

گوگَل: گله گاو.

گوگَل چران ¬ گوگَل چي

گوگَل چي: گاوچران، چوپاني که گاو و گوساله را به چرا مي برد.

لَلِه: هنگامي که چند همسايه به روش <واره> شير گاو و گوسفند خود را در اختيار يکديگر قرار مي دادند؛ به چوبي که با آن شير را اندازه گيري مي نمودند لَلِه مي گفتند. همچنين در آب دادن مزارع و باغات، براي اين که حق و حقوق کسي ضايع نشود، چوبي به نام للـه را در ديواره جوي نصب مي کردند.

ماله: تخته اي به طول دو متر يا بيشتر که برزگران به گاو بسته و يک نفر روي آن مي ايستاد و به وسيله وزن خود زمين شخم خورده را نرم و هموار مي نمود.

ماله کشي: زمين شخم خورده را ماله کشيدن.

مجمعه: سيني.

مجمعه گرفتن: چنان که ميوه، شربت و يا شيريني را درون سيني قرار داده، آن را جلو ميهمانان مي گرفتند به آن <مجمعه گرفتن> مي گفتند.

مُشتُلُق: انعام، مژدگاني 

منقل: وسيله اي دايره اي شکل و تو گود که از حلبي ساخته مي شد. بعدها که براي اتاق ها چاله کرسي درست نمي شد، ذغال کرسي را درون اين منقل ها مي ريختند و روي آن را با خاکستر مي پوشاندند و زير کرسي قرار مي دادند و هنگامي که نياز به گرماي بيشتر بود مقداري از خاکستر را کنار مي زدند.

ميراب: کسي که متصدي تقسيم آب به مزارع و باغات است.

ناخور: گلّه، رمه.

ناخورچي: چوپان.

نانِ اول بنده: چند ناني را که اول به تنور مي زدند، نان اول بنده مي گفتند.

نان بند: وسيله اي که نانواها نان را روي آن پهن مي کردند.

نعلين: نوعي دمپايي رايج در ملارد قديم که کف آن چوبي و عقب نداشت و روي آن يعني قسمتي که نيمي از کف پا در آن قرار مي گرفت، از چرم بود.

نه: نه يا (در گويش ملاردي هنگامي که بخواهند <نه> بگويند، آن را به صورت <نه يا> مي گويند؛ و يا هنگامي که بخواهند بگويند <نه بابا> مي گويند <نه بابايا>).

واره: اتفاق چند همسايه براي اين که سهم شير گاو و گوسفند خود را به نوبت در اختيار يکديگر قرار دهند.

وَر: ياري و کمک. کشاورزان کمک به يکديگر را وَر مي گفتند.

وردنه: چوبي استوانه اي، داراي دو سرِ باريک که ميان آن ضخيم است و خمير را بوسيله آن پهن مي کنند.

وِلوزِه: ميوه هايي که در هنگام چيدن از ديدرس دور مانده و يا باغبان رغبتي به چيدن آن نشان نمي دهد.

هَستوم: وسيله اي فلزي و دو سر، که يک سرِ آن شبيه کفگير بود و با آن نان را از ديواره تنور جدا مي کردند و سرِ ديگر آن نوک تيز و کج که اگر نان داخل تنور مي افتاد با آن برداشته مي شد به آن اَستوم نيز مي گفتند.

 

برگه از وبلاگ ملاردی ها جناب آقای معين الدين محرابي

 

عضویت در خبرنامه

عضویت در سایت ملاردی ها ساده است! با تکمیل فرم زیر می توانید به راحتی در خبرنامه عضو شوید تا ما بصورت دوره ای وقایع، مطالب و اخبار شهرستان ملارد را برای شما ارسال نمائیم. همین الان به ما بپیوندید
  • This field is for validation purposes and should be left unchanged.

این مطلب چقدر برای شما مفید بود؟

لطفا روی ستاره ها زیر برای ثبت امتیاز کلیک نمائید

میانگین امتیاز 0 / 5. تعداد امتیاز: 0

تاکنون امتیازی برای این مطلب ثبت نشده است. شما نفر اول ثبت امتیاز باشید.

از اینکه این مطلب برای شما مفید نبوده عذرخواهی می کنیم. تمام تلاشمان را برای بهبود مطالب سایت انجام خواهیم داد.

لطفا شما بگوئید چگونه مطالب سایت را بهتر کنیم

لطفا برای ما بنویسید که چگونه می توانیم مطلب فوق را بهتر کنیم ؟

بازدیدها: 0

مزرئی
اکبر مزرئی هستم. تحلیلگر و معامله گر بازار سرمایه و طراح حرفه ای وب سایت. توانایی هایمان برای بیشتر ما بدون استفاده باقی می مانند. چون بازی را بدون شناخت می جنگیم، بحث می کنیم، شکست را تجربه میکنیم. افرادی که تخصص و تجربه را به روابط خاص ترجیح می دهند، تنها بازنده زندگی خود هستند نه مجموعه ای که با گذشت زمان رو به افول می رود هر چند دنیا سریع پیشرفت می کند و تاریخ عملکردمان را ثبت خواهد کرد
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

اینترنت شما در بازدید از سایت ملاردی ها دات کام بصورت نیم بهاء محاسبه می شود